باغ گلابی

هفته قبل باغ گلابی بودم.

صاحب باغ، یک سید ساده دل، با صفا و با خدایی بود که دعوت کرده بود مهمانش شویم. ولی شاید باطن واقعه دعوت خدا بود به بهشت!

این متن را مینویسم که فراموش نکنم آن آبی که از کاسه کوچک و شکسته من سر ریز شد و داره کمتر میشه. به نوعی یادداشت برداری هست از خاطره ای که سعی کردم در حافظه نگه دارم.

حاج آقا حسین محب حسین است و این را در سینه اش قرار دادند! بیشتر از 40 سال قبل خواب دیده...

گاهی بی مقدمه الحمدالله میگفت...

دفعه قبل یک جمله از او شنیدم که در حین کار در پاسخی گفت خدا اخلاصامون بده آقا!

این دفعه میگفت: آقا، من همه رفیق هام خوبند اشاره به مهمانان داشت. بعد جمله عربی گفت که نفهمیدم فقط میدونم که کلمه صدیق و ابرار داشت! و در ادامه الرفیق ثم الطریق ...

اخوی بزرگوارش دیرتر آمد. سید خوش رویی که قبلا در ایام محرم در مسجدی که در دهات نزدیک آنجا به امامت جماعت دیده بودم.

بعدا فهمیدم که از شاگردان مخصوص یکی از عرفای بزرگ بوده. که واقعا میشد حاصل این شاگردی را در وجودش درک کرد.

لحظاتی سکوت میشد... انگار کسی تمایل نداشت سکوت را بشکند حس میکنم خوش قلبی جمع مانع از سنگینی این سکوت بود و روحیاتی که اقتضای مجالست با اهل فضل است.

اهل حرف زدن نبود اما نمیدونم چه پیش آمد که چند کلامی با طلبه ی جوان مشغول گفتگو شدند و آرام سخنانی را میگفت که گوش تیز میکردیم تا بشنویم.

میگفت بعضی بزرگان گفته اند که کار (یا حرف) لغو مثل لقمه حرام اثر میزارد!

میگفت چیزهایی که در کتاب ها هست را ولش کن، تزکیه راه اصلیست. این را از مجالست و تجربه و راهی که رفته بود میگفت. تقوا آقا!

از تقوای بزرگانی گفت که تواضع بیش از حد در رفتار را هم رعایت میکردند که مبادا خلاف واقع باشه.

انتظار کرامت ندارم، هر چند کرامت از این افراد دور از انتظار نیست. اما برای من همین بس که میشه در لحظه لحظه ی رفتارشان حضور را دید.

از قول اون عارف گفت که هر چی هست در خونه اجدادت هست.

میگفت ما مثل درخت کهنه هستیم به قول یکی از حضار به شوخی گفت مثل درخت گلابی که در سن بالا میوه میده و به قول خودش چنار. منظورش این بود که شما جوانید و میتونید روی خودتون بهتر کار کنید.

صحبت از کرامات کذب و قدرت های روحی غیر درست شد و قول های ناصحیح که در کتاب ها آمده و مثال ها و صحبت ها ...

حاج آقا حسین هم مرتب با پسرش با چایی آتیشی پذیرایی میکردند و البته قلیان هم تعارف شد که کسی از جمله خود میزبان اهلش نبودند.

توجه ام جلب شده بود به دیوار ته باغ که انعکاسی از نور در آب جوی را در خود نشان میداد. نمیدانم زیبایی از طبیعت بود یا از آدم ها!

...

وقتی سوار ماشین شدم حسرت خوردم که چرا عکس دسته جمعی نگرفتیم

این دفعه را مکتوب ثبت کردم تا فرصتی دیگر انشاالله

/ 1 نظر / 11 بازدید
فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 1868387607