روزی در بازار

این متن را نزدیک به سه ماه قبل(اسفند) تو پیش نویس وبلاگ نوشتم که به دلایل مختلف (گرفتاری شب عید، بیماری، مسافرت، درس، کار، نبود حسش)  فرصت بازخوانی و انتشارش تا این لحظه فراهم نشد.

مدتی است که چیزی ننوشتم، تو این مطلب مثلا جبران کردم!  وقایع یک روز (روزنگار) در چند اپیزود نوشته شده. اگه وقت خوندن همش نبود، میشه یکیش را برای خوندن انتخاب کرد. 

مصاحبه در کالسکه

چند هفته پیش رفتم بازار، اول یه سر زدم سمت پل چوبی بعد با مترو رفتم توپخونه از اونجا یه سر پاساژ پلاسکو زدم گفتم یه دوری هم سمت چهار راه مخبر الدوله بزنم و باز سوار مترو شدم. ایستگاه 15 خرداد پیاده شدم خیلی شلوغ بود وقتی چهارراه گلوبندک اومدم بالا دیدم یه سری کالسکه با اسب منتظر مسافرند. خستگی اجازه تامل نداد و رفتم سوار شدم که یه خانم اومد بالا و گفت میتونم با شما همراه بشم! قبل از اینکه جوابش را بدم یه mp3 player گرفت سمت من و گفت من از رادیو هستم و میخواستم با شما مصاحبه کنم و شروع کرد به پرسیدن...

میدونید اسم اینجا چیه؟ چهارراه گلوبندک، سر بازار. چرا کالسکه را انتخاب کردید؟ دیدیم مترو شلوغه و کالسکه خلوت! الآن چه احساسی از کالسکه سوار شدن دارید؟ حس مصاحبه در حال کالسکه سواری! فکر می کنید چرا به اینجا ارک می گفتند؟ چون مجموعه کاخ گلستان اینجاست! ما داریم از سبزه میدون رد می شیم میدونید چرا اسم اینجا اینه؟ حتما اینجا سبزی فروخته میشده. خوب الان به ناصرخسرو نزدیک میشویم اونجا یه کاخ هست اسمش را میدونید؟ شمس العماره همون جایی که... داریم به انتهای مسیر نزدیک می شیم، چطور بود؟ تجربه ای بود که شاید احساس نوستالژیکی از تهران قدیم را تداعی می کرد. از اینکه با شما هم صحبت شدم خوشحالم روز خوبی داشته باشید.

 کفش در پاچه سخت گیر

از ناصرخسرو رفتیم بالا سر یه کوچه یه نفر کفش می فروخت باز هم خستگی اجازه تامل نداد و در اولین جا تصمیم به خرید گرفتم همونجا کفش ها را پوشیدم و راه افتادم. نزدیک کوچه مروی که رسیدم مطمئن شدم که کفش رفته تو پاچه! کفیش قابل تحمل نبود و خستگی را چند برابر می کرد. توی کوچه مروی (جایی که بورس لوازم بهداشتی اما فاقد بهداشت است) ساندویچ خریدم و خوردم دلیل این کار هم همون خستگی و بی تاملی در بازار است که گفتم. دیدم کفش ها را به هر قیمتی هست باید عوض کنم به امید تعویض و پرداخت خسارت برگشتم پیش کفش فروش. جوون خوبی بود چهره مذهبی و متبسمی داشت. گفت: این را نمیتونم به کس دیگه ای بدم. گفتم: بیا من دو تومن ته جیبم هست این را اضافه میدم، شما به مشتری بعدی دو تومن کمتر بده. گفت: سخت نگیر به مرور جا باز میکنه. گفتم: شما حتما میدونی که پا قلب دوم بدنه و روی همه جا اثر میزاره! باید سخت گرفت. گفت: بیا این کفی ها را هم همینجوری میدم بنداز خوب میشه. گفتم: مرد حسابی این کفش تنگه، کفی توش نمیتونم بزارم. یه شکلات برداشت داد به من و گفت: سخت نگیر! زن گرفتی؟! شکلات را با لبخند معنی داری گرفتم و گفتم نه. گفت من هم نگرفتم، انشاالله خدا یه مادر و دختر نسیبمون کنه... یه مشتری رسید و حرف ما را قطع کرد. طرف مشتری قدیمیش بود، بعد خوشو بش به کفاش اشاره کرد گفت این کفش ها هنوز سفته! کفش فروش رو به من کرد و گفت ببین حاجی را شش ماه پیش کفش را خریده الآن میگه سفته! مشتری هم برگشت رو به من شروع کرد به تعریف کردن از کفش فروش! که چه پسر خوب، خوش اخلاق، خوش برخورد، ... دیدم راست میگه و من با این وضعیت کاری نمیتونم بکنم. به کفش فروش گفتم: من این کفش را میزارم به حساب تجربه برای آینده. کفش فروش برگشت با لبخند گفت سخت نگیر!

 تامل خسته در بازار

رفتم به سمت بازار بزرگ، دیدم یه آخوند داشت از بازار میومد بیرون یه نگهبان محله هم همراهیش میکرد. دوست داشتم در باب نقش این دو در بازار تامل کنم ولی دیدم محل شلوغه و جای تامل نیست. نزدیک بازار که رسیدم دو نفر دست به یقه شده بودند من هم به نگهبان محله اشاره کردم، اون هم رفت وسط دعوا ... این هم مسئله ای بود که به لحاظ جامعه شناسی جای تامل داشت. یک لحظه ایستادم و تامل کردم، دیدم با این وضعیت  تاملاتی که من دارم جای هیچ معامله و تجارتی در بازار نیست پس تصمیم گرفتم بدون قصد خرید مثل یه توریست  فقط برم و بازار را تماشا کنم. شروع کردم تو راسته ها و تیمچه های مختلف چرخیدن، لابلای این ها به مسجدها و امامزاده ها هم سرک می کشیدم. ولی مگه میشد این جاها و آدم هاش را ببینی و تامل نکنی. خوب نگاه کردن به این زاویه از جامعه، جواب خیلی از سوال های مبهم را روشن میکنه. این دید اینقدر جای حرف و تامل داره که خودش یه متن مفصل میشه. از بازار اومدم بیرون رفتم سمت مسجد امام. نزدیک ورودی مسجد چندتا دستفروش غذای خونگی تو ظرف یکبار مصرف میفروختند. برام جالب بود چون شنیده بودم دستفروشای اینجا چیز دیگه میفروشند! رفتم تو مسجد کفش های دردناک را در آوردم و وضو و نماز و کمی دراز کشیدم بعد هم با یه ترفندی کفش ها را کردم تو پام و اومدم تو صحن بزرگ مسجد. داشت نم نم بارون میومد. رفتم بیرون سمت پامنار و از اونجا با یه اتوبوس به سمت توپخونه و از اونجا تمام خیابون لاله زار را تا دروازه دولت پیاده رفتم و در یک مسافت طولانی مغازه ها را برانداز کردم تا روز به آخر رسید و خسته شدم و آن لحظه تامل نکردم که بازار ما خسته است و علتش تامل نکردن است و تامل نمی کند چون خسته است و در این حقیقت داستانی است که جای تامل بسیار دارد...

/ 2 نظر / 6 بازدید
سحر

ღ___. ..___ღ•.¸ღ¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸ღ¸.• ღ___.. .___ღ پیوسته باید مواظب سه چیز باشیم . وقتی تنها هستیم مواظب افکار خود ، وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود و وقتی که در جامعه می باشیم مواظب زبان خود . مادام داستال ღ___. ..___ღ•.¸ღ¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸ღ¸.• ღ___.. .___ღ سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد. ..اميدوارم اين رفت و آمدها ادامه داشته باشه و دوستاي خوبي براي هم باشيم...منتظرتم [بغل][گل] ღ___. ..___ღ•.¸ღ¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸ღ¸.• ღ___.. .___ღ

بنده

دلم بد جوری از نا مردان گرفته